yasna topoli

یسنا، بهترین و زیباترین هدیه خدا

چشمانت را باز کردی و دنیا غرق نگاه زیبایت شد.

زیبایی های دنیا از آمدن تو پیدا شد.

دریای زندگی به آمدن مرواریدی چون تو می نازد.

آمدی به دنیا و دنیا مات و مبهوت به تو می نگرد.

همه جا را سکوت فرا گرفته تا خدا صدای تو را بشنود، صدای زیبای تو در لحظه شکفتنت، عطر حضورت همه زمین را فرا گرفت.

تویی قطره بارانم که گلستان کردی همه وجودم را.

زیباترین هدیه خدا، عاشقانه دوستت می دارم

 

نوشته شده در چهارشنبه 28 اسفند 1392ساعت 16:27 توسط الهام

عشق کوچولوی مامان نازنین دوساله من تولدت مبارک

یسنای عزیزم

تو با وجودت شیرینت دو سال لذت وصف نشدنی مادر و پدر بودن رو به ما بخشیدی.

الهی هزارسال زنده باشی و به هر چی که ارزو داری برسی عزیزترینم.

نوشته شده در شنبه 7 تير 1393ساعت 16:59 توسط الهام |


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید



نوشته شده در دوشنبه 22 ارديبهشت 1393ساعت 18:01 توسط الهام |

سلام دوستای گلم عیدتون مبارک

امسال هم مثل سال های گذشته تعطیلات ما با دید و بازدید عید گذشت 

یسنا جونم کلی عیدی گرفت.

این سفره هفت سین ما که با کلی دعوا و تهدید یسنا رو از دست زدن به اون منع کردیمزبان

اینم دخملی عاشق ماهی و در حال ذوق کردن برای ماهی

به یسنا میگم بخند ازت عکس بگیرم اینجوری میخنده

نوشته شده در يکشنبه 17 فروردين 1393ساعت 17:15 توسط الهام |

سلام دوستای گلم

سال نو پیشاپیش براتون مبارک باشه

سال خوبی را براتون آرزو دارمماچ

نوشته شده در سه شنبه 27 اسفند 1392ساعت 17:46 توسط الهام |

بیست ماهگی ات مبارک عشق مامان

این ماه سخت درگیر کار خونه هستیم و الان یک ماهه که شروع کردیم به خونه تکونی و با وجود یسنا این روند حالا حالا ها ادامه داره. یسنا جونم هر روز شیرین تر و شیطون تر میشه. اصلا علاقه ای به اسباب بازی نداره و کلا در روز حتی یک بار هم سراغشون نمیره در عوض ادائم مشغول بالا رفتن از در و دیواره.زبان

یسنا جونم وقتی عمو پورنگ میبینه حتما باید با خرسی جون نانای بکنه

روزهای برفی بهمن 

اولین برف یسنا جونم

روز عشق با وجود عشق های من

احسان عزیزم و یسنا جونم

اینم قسمت خوشمزهخوشمزه

نوشته شده در چهارشنبه 7 اسفند 1392ساعت 17:28 توسط الهام |

عشق مامان نوزده ماهگی ات مبارک

برای این ماهگرد یسنا جونم خودم یه کیک کوچولو درست کردم و همراه عزیز و عطیه(به قول یسنا عطی) و بابا شب خوبی رو کنار هم داشتیم.

اینم کیک دستپخت بندهزبان

در پی علاقه فراوان یسنا جونم به شمع فوت کردن و عدم دسترسی به شمع 19 یک شمع سه روی کیک قرار دادیم و این عمل فوت کردن بارها از جانب عشق مامان تکرار شد که هر بار نیز میبایست  با دست و جیغ و هورای ما همراه میشد.زبان

یسنا جونم عاشقتمماچ

جیگر مامان حتی اخمت هم قشنگهقلبقلب

نوشته شده در دوشنبه 14 بهمن 1392ساعت 17:44 توسط الهام |

این روزها تمام وقتم با یسنا و بازی میگذره واقعا احساس میکنم دوباره دارم کودکی میکنم از بس که بازی میکنم. یسنا جونم هم اصلا اهل تنهایی بازی کردن نیست و تمام مدت باید با هم بازی کنیم. بدو بدو بازی، فلش کارت، کتاب خوندن، نقاشی کشیدن، لگو و حلقه هوش و..... یه عالمه بازی دیگه.

یسنا جونم همچنان روند صحبت نکردن رو ادامه میده دایره لغاتش محدوده به مامان، بابا، به به، می می، ددر، آب، ابرو، ابر،،بعضی چیزها رو هم خیلی بامزه میگه به جوجو میگه ژو ژو به عمه میگه عم به عزیز میگه اشیش، به عطیه هم میگه عطی، جیز ، نیست، جیش، هیس و ویز صدای زنبور یه تلفظ مشابه دارن که در مواقع مختلف به کار میبره.

عطسه الکی، گریه الکی، خنده الکی از کارای بامزه ای که جدیدا انجام میده.

دیگه باید دائم چشمم بهش باشه چون به راحتی از در و دیوار بالا میره هر وقت صداش در نمیاد میام میبینم از تخت و مبل و میز بالا رفته.اوهاسترس

عشق مامان داره دومین دندون نیشش رو هم در میاره و کلی بد اخلاق شده.

یه میدون نزدیک خونمون هست که مجسمه های شیر داره یسنا عاشقشونه تا از اون خیابون رد میشیم کلی ذوق میکنه. خنده دار اینه که به شیر میگه ایشزبان

یسنا جونم رنگ ها رو بلد شده و روی لگو ها و حلقه ها بیشتر رنگ ها میشناسه از مداد رنگی هم رنگ زرد و آبی و سبز و قرمز رو بلده و وقتی بهش میگم یسنا میخوام خورشید بکشم زرد رو بهم میده و بهش میگم میخوام ابر بکشم آبی رو میده.

تازگی ها هم دوباره گیر داده به آب خوردن و هر یه ربع یه بار میاد میگه آب. اصلا صبحونه نمیخوره با کلی دعوا یکی دو لقمه به زور نمیدونم چرا اینجوری شدهناراحت

اینجا هم گل در اومده از حموم

قربون خنده هات برم منقلب

 

 

نوشته شده در يکشنبه 6 بهمن 1392ساعت 17:45 توسط الهام |

یسنا جونم 18 ماهگی ات مبارکقلب

یسنا شنبه 7 دی واکسن 18 ماهگی داشت که از شانسمون هم چهارشنبه هفته پیشش دوباره سرماخورد و مریض شد کم من نگران این واکسن بودم بدتر شدم دیگه شبا از استرسش خوابم نمیبرد مثل کسانی بودم که امتحان دارن ولی درس نخوندن خیلی اضطراب داشتم ولی خوب با همه این احوال شنبه رفتیم و واکسن زدیم و دیگه تا 6 سالگی از دست واکسن خلاص شدیم. یسنا جونم یکمی موقع واکسن زدن گریه کرد ولی بعدش دیگه اومدیم خونه خوب بود و مشغول بازی شد ولی وقتی بعدازظهر از خواب بیدار شد درد پاش شروع شد و اولش لنگ لنگان راه میرفت ولی از ساعت 8 شب به بعد دیگه زمین گیر شدزبان نمیتونست از جاش بلند بشه و کلی بهانه گیری میکرد ولی خوب خداروشکر فرداش دیگه بهتر شد و البته من از ترس تب تا سه روز بهش استامینفون میدادم.

اینجا دیگه پاش کامل درد گرفته بود و دیگه نمیتونست بلند بشه از اونجایی که اصلا عادت به نشستن نداره خیلی کلافه بودچشمک

بای بای واکسنبای بای

نوشته شده در پنجشنبه 12 دی 1392ساعت 18:19 توسط الهام |

این دومین یلدایی بود که عشق مامان هم حضور داشت. پارسال شب یلدا مهمون بودیم و من نتونستم خودم برای یسنا جونم کاری بکنم ولی امسال خونه بودیم و یه مهمونی کوچولو با وجود عزیزجون و یگانه ترتیب دادیم. خیلی خوش گذشت و یسنا کلی با رقص و شیرین کاری هاش سرگرممون کرد طوری که این شب بلند برای ما به یه چشم بر هم زدن تموم شد.زبانچشمک

این سفره یلدای ما جاتون خالی چیزای خوشمزه دیگه ای هم داشتیم که دیگه جا نبود بذاریمزبان

این گل سر هندونه ای رو هم خودم برای یسنا بافتملبخند

از اونجایی که یسنا عاشق فشفشه است براش گرفته بودم و کلی ذوق کرد عشق مامانقلب

یسنا و یگانهماچ

عشق مامان در حال انگشت زدن به کیک

یلداتون مبارکماچ

 

نوشته شده در يکشنبه 1 دی 1392ساعت 16:58 توسط الهام |

عشق مامان هفده ماهگی ات مبارک

سرماخوردگی یسنا یه کم بهتر شده ولی غذا خوردنش و اشتهاش خیلی بد شده و کلی حرص میده.

یسنا تو تولد یگانه

یگانه جونم عشق خاله تولدت مبارک

عشق مامان کمک میکنه و جاروبرقی میزنه

البته در واقع جارو رو بیچاره کرده و فکر نمیکنم خیلی دیگه کار کنه از بس که روشن و خاموش میکنه بعد درجه رو کم و زیاد میکنه خلاصه که بین همه اسباب بازی هاش جاروبرقی از همه جذاب ترهزبان

بازی با بادکنک هایی که از تولد یگانه غنیمت گرفته 

ما حتما باید تو روز یه سر بریم بیرون یا اگه نه حتما باید بریم بالکن حتی تو روزهای بارونی و سرد وگرنه حوصله دخملی سر میره چشمک

قربونش برم وقتی جوجو میبینه اینجوری ذوق میکنه

دخملی تازه از خواب بعدازظهر بیدار شده

قربون چشمای سیاهت برم منقلبماچ

 

 

نوشته شده در چهارشنبه 13 آذر 1392ساعت 17:57 توسط الهام |
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 9 صفحه بعد